ادامه مطلب ...
|
|
|
دختر پسته و"پته"!گل بادام سفید!
"بته بادامی" پته به تو می انجامید
آه تا گیس دوتا داشتی ای"شروه"سرا
"قوتو"طعم تو را داشت ولبخند تو را
نقش کامل شده در سینه ی قابی ابدی!
آه خاتون گل اندام!زن"چارقدی"!
کاشکی"خونچه برون" تو همین حالا بود
همه دنیا ده پایین و ده بالا بود
ازدواج از جنمت چاره ی مشکل میشد
پسر سربه هواپیش تو عاقل میشد
هرکه مهمان تو وخانه ی گرمت میشد
وارد خانه که نه،وارد یک دل میشد
دامن گل گلی ات بوی بهاران میداد
"سرمه ی سنگ"به چشم تو چه خوشگل میشد
آب گرمو"ی تو ایکاش دوباره روزی
جانشین ژله و ژامبون وکوکتل میشد
کاش من هم دلی از رنگ جدا میکردم
فرش میبافتم و شکر خدامیکردم
باورم بود کمی کشک وکمی پونه بس است
نان"تیری" وکم" قاتوق بابونه"بس است
باورم بودکه یک عشق،زمین"روفتن"است
صبح در"جوقنی"ازسنگ "بنه"کوفتن است
دورشد ازتو تمامیُت ما روزبه روز
دل سپردیم به چیزی که نداریم هنوز
حرفت این بود که زن چشمه ی مهراست وگذشت
صبرمیبایدویک سینه به اندازه ی دشت
گفتی اما چه کسی برسرباورمانده؟
قوری چایی کی روی سماور مانده؟
کوچغندرکه به دست خودمان خاک کنیم؟
کی نشستیم که باعشق نخودپاک کنیم؟
کوچه تاپرشود ازعطرصفاکافی بود
که برنجت سر شب توی"چلوصافی"بود
منش پاک توراکاش بنابگذارم
کاش میشدکه شبیه توحنابگذارم
عشقم این است که مانندتوامل باشم
عوضش پاک ومقدس،عوضش گل باشم
توی دستان پرازمهرتوجاروعشق است
"کشک مالیدن"تو توی"تقارو"عشق است
امشب از کنج اتاقت نمدی میخواهم
در"یخدون"بگشا چارقدی میخواهم
یادمن هم بده این عید"سهن ریختنت"
آرد ازصبح سحر توی "کمو"بیختنت
یادمن هم بده خونگرم وجنوبی بودن
یارشوهرشدن ومادرخوبی بودن
باز با زندگی ساده ی خود خوش بودن
نه جنیفرلوپز از نسل سیاووش بودن
یادمن هم بده جاروبزنم بادستم
به دروپیکراین خانه بگویم هستم
خرج این زندگی ازدست ودلم دررفته
یادمن هم بده"پس کف"کنم ازاین هفته
یادمن هم بده ازدغدغه دوری کردن
نیم من بودن ومثل توصبوری کردن
هرچه مهراست ومحبت،همه راروکردن
صبح باعشق برای همه"آسو"کردن
این همه مشکل ودل مرده نبودی هرگز
دپرس ونروس وافسرده نبودی هرگز
بچکان خون به تنم بازهم ازآن تن خود
وصله کن روح مرابانخ وباسوزن خود
کاشکی سینه ام ازمهرشکوفابشود
روح تودرتن من بازهویدابشود
"به پر چارقد خود گره ای سفت بزن"
بلکه هویت من گم شده،پیدابشود!
پته:صنایع دستی کرمانی ها.پارچه ای که روی آن نقش های خاصی بادست گلدوزی میشود
بته بادامی:یکی از نقشهای پته
شروه:ترانه های محلی
قوتو: یا قاووت.نوعی خوراکی کرمانی که شبیه آرداست واز قهوه وگیاهان دارویی وشکر تهیه میشود
چارقد:روسری سفیدی که سرمیکردندوزیرآن سنجاق میزدند
خونچه برون:مراسم بردن هدیه برای عروس که یک شب قبل از عقدانجام میشد
سرمه ی سنگ:نوعی سرمه که سوغات مکه بود
آب گرمو:اشکنه
تیری:نان لواشی که به شیوه ی محلی با وردنه و در سینی روی آتش با شیوه ای خاص پخته میشود
قاتوق بابونه:قاتوقی محلی که با گیاه دارویی بابونه تهیه میشود
روفتن:جاروکردن
جوقن:هاون
بنه:پسته کوهی
چلوصافی:آبکش
کشک مالیدن:کشک ساییدن
تقارو:کاسه سفالی بزرگ و سبز یاآبی رنگ وزبری که برای ساییدن کشک استفاده میشود
یخدون:نوعی چمدان چوبی پایه دار
سهن ریختن:تهیه ی جوانه گندم وبعدآردکردن آن برای تهیه نوعی شیرینی محلی
کمو:الک
پس کف: پس انداز
آسو:آسیاب دستی
به پرچارقدخود...: درمحل مازنان قدیمی وقتی چیزی گم میشد گوشه روسریشان را گره میزدند و اعتقادداشتندبااین کار گمشده پیدا میشود
سلام دوستان!
از عزیزانی که پی گیر دلیل غیبت من در این 2ماه گذشته شدند هم تشکر میکنم و هم عذر خواهی.
حضورتان عرض کنم اولن دلیل غیبتم یا بهتر بگویم دلایل غیبتم یک مدتش مربوط به ماه مهر میشود و فصل پسته چینی که من معمو لا’’ درگیرم. بخش دومش هم مربوط به رشته ام میشود که بدجوری مرا غرق خودش کرده. علوم تربیتی وروانشناسی وفلسفه چیزهایی هستند که من همیشه عاشقشان بوده ام.
واما دست آوردهایم برای دوستانم:
ازآنجایی شروع میکنم که از وقتی یادم میآید روحیات فمنیستی ام قوی بود وکمی تا قسمتی هم شاکی از پایمال شدن حقوقمان و...
واما...همین روحیات و از طرفی رشته ام که آدم را واقع بین میکند،باعث شد که بروم دنبال ریشه های اختلافات زن ومرد و افزایش چشم گیرش در دهه ی گذشته. اما برخلاف تصورم آنچه آیدم شد این بود که ما زن ها راه را اشتباهی آمده ایم!!!
ماآمدیم همه ی اصول مادران و مادربزرگهایمان را بردیم زیر سوال وبعد خیلی هاشان را نقض کردیم. بعدش هم خواستیم باطبیعت بجنگیم و قوانین جدید طبیعی وضع کنیم و ذات"عشق برنده بودن" مردها را عوض کنیم و فقط خودمان برنده باشیم...
که شدیم این! وبا عرض معذرت خراب کردیم وسط روابط و صمیمیت ومسئولیت و همه چیز!
حالا هم راهش این است که محتر مانه با یک سه فر مانه ی مودبانه برگردیم واز راه درستش برانیم تا همگی برنده باشیم.
خلاصه سرتان را به درد نیاورم این تفکرات جدید باعث شد خیلی چیزهای قشنگ توی گذشته های از دست رفته مان پیدا کنم که روانشناسی هم قبولشان میکند و ازهمینجا بود که...
باد بر غبغب از آن مدرک شیمی دارند
همگی حوصله ی نصفه ونیمی دارند
نه محبت،نه حمایت،نه تحمل،نه گذشت
عشق آن است که زنهای قدیمی دارند!
×××××××××××××××××××××
خوشا بی بی که در دنیا هدف داشت
دلی دیوانه ی حج و نجف داشت
دوتا "کفت" "بنه" با نون"تیریش"
به صد بیف استرو گانوف شرف داشت!
کفت: قلوپ
بنه: نوعی قاتوق محلی که از پسته کوهی یا به اصطلاح محلی همان بنه درست میشود
تیری: نان لواش
سلام خانم ایگرگ!سلام خانم ایکس!
سلام قرص بروفن!سلام قوطی ویکس!
سلام چادر مشکی!سلام شال سیاه!
چقدر ابر بهاره،چقدر پاره ی ماه
چقدر دغدغه های هنوز توخالی
چه لحظه های کزایی،چه حال پوشالی
بروز سوسک از چاه و چاله ی حمام
و پشه های مزاحم کنار سفره ی شام
چه جوش هاست که شیرین میان این نان هاست
چقدر بار به دوش خلال دندان هاست
دراین هوای کویری،همیشه های خودم
چقدر گرد نشسته به شیشه های خودم
سلام خانم ایگرگ!سلام خانم ایکس!
سلام ارتش چینی!حکومت وایتیکس
شما خیال کن اینجا سپیده...دم زده بود
میان قالی کرمانی ام قدم زده بود
خیال کن به خودش تکُه تکُه پس نکشید
کبوتری که شبیه خودش نفس نکشید
به مرگ کانت و کتاب قطور فلسفه ام
به جان سی دی خش دار خسته ی خفه ام
به جان تو که برایم عزیز... می زاید
وآن لبی که روژش را غلیظ می زاید
همان شبی که من از آشیانه ی سردم
وبرج مهر پریدم و خودکشی کردم
صدای قابله را می شنیدم از ته چاه
که ناف بر شده بودم برای آبان ماه
وآذری که به خونش کشیده بود مرا
به پنجه های جنونش کشیده بود مرا
سلام خانم ایگرگ!سلام خانم اکس!
که وان،که تو،که تری،فور،که فایو،تاتو که سکس
بکوب چاقوی خود را به مرغ پرچیده
که لخت وسرد وکرخ روی تخته خوابیده
صدای سوت قطاری که روی شعله بلند
به روح غربت روحت دوباره آب ببند
اتاق خالی گلدار،پرده های رها
کنار عکس جنیفر لوپز نماز عشا
دلی که سیب ندارد،کسی که لک زده است
کسی به سرخی لاک تو ناخنک زده است
###
بریز بغض فرورفته را که شب آبی ست
هوا برای شکار پلنگ مهتابی ست...
شاید شما هم تا به حال این صحنه را در گوشه و کنار شهرتان مشاهده کرده باشید: مادری پنجاه،شصت ساله ومحجبه در حالی که گردی صورتش هم به زور از بین چادر مشکی اش پیداست به همراه دختر خانم زیر یا کمی بالای بیست سالش که وضعیت حجاب و آرایشش کاملا با مادر متفاوت ویا بهتر بگویم عکس مادر است!
قصد خط کشی و مقایسه وقضاوت ندارم اما از سر این مسئله هم نمیتوانم بگذرم که قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را؟! اگر حجاب واجب است پس وضعیت دختر خانم را کجای دلمان بگذاریم و اگر واجب نیست چرا یک زن میانسال آنهم در گرمای عذاب آور تابستان خودش را بین این همه پوشش آن هم به رنگ سیاه! می پیچد؟!
مگر نه این است که خود قرآن هم محدودیت حجاب را برای زنانی که سن و سالی از آنها گذشته کمتر میکند؟ پس چرا...؟ دختر جذاب و زیبا و جوان میتواند نیمه حجاب باشد اما زن میانسال و بعضن سالخورده ای که از رنگ ورو هم افتاده نه؟!
باور کنید به گوش خودم از زبان خانم های سن بالا حتی هفتاد،هشتاد ساله شنیده ام که: ما دیگه زشته تو این سن چادرمونو برداریم!! در جوابشان می گویم اگر چادر برای پوشش بیشتر است وبرداشتنش بد، برای جوان ها باید بدتر باشد نه شما،ولی اگر به خاطر حرف شمسی خانم و بدری خانم و تقی و نقی است که آن جای خود دارد و بسی تامل!!!
گروهی هم هستند که دلیل این حرکتشان خط نگرفتن نسل جدید از تفکر و عقاید بزرگترها ست که این بحث گسترده ای را پیرامون معایب و محاسن این قضیه می طلبد وروی سخن بنده در این مطلب با این گروه نیست.
واما گروه اول... همینجا خواهش میکنم سعی کنید در زندگی ایده و عقیده ی مشخصی داشته باشید و ملاکتان در کارها آگاهی و شعور خودتان باشد نه حرف همسایه! اگرچیزی درست است خودتان عمل کنید به فرزندانتان هم همان را یاد بدهید و اگر غلط با کمال شهامت بریزیدش دور و به فرزندانتان هم همین شهامت را بیاموزید. یک بام و دو هوا زندگی نکنید. بیایید بعضی عیب های خودمان را پای حکومت و سیاست و...نگذاریم و فرهنگمان را به دست خودمان ذره ذره بازسازی کنیم. این که نفهمیم چه می خواهیم و چه نمی خواهیم،چه چیزی درست است و چه چیزی غلط،ما را دچار تضادهای بزرگی می کند که در زندگی،شخصیت،روابط و اجتماعمان تاثیرات مخربی بر جای خواهد گذاشت.
امروز خسته ونگران به من پناه آورده بود.پدری نه فقط مثل همیشه در دستهایش که اینبار در چشمهایش هم...
ملتمسانه نگاه کردنش فحشم میداد! آخر ما زنها هرقدر هم داد برابری بزنیم بعضی چیزها در وجودمان نهادینه شده، شکستن مردها بیشتر آزارمان میدهد،صدایش گوش خراش تراست.از آنطرف هم حس مادری که گاهی لعنتی تر از همه چیز عذابمان میدهد دوباره حلقم را چسبیده بود، اگر بلایی سر این بچه بیاید...؟؟؟
دلم میخواست یقه اش را بجای آن بچه بچسبم و داد بزنم... نمیدانم این حس را تا به حال تجربه کرده ای که هم از دست کسی عصبی باشی هم دلت به حالش بسوزد؟
قول دادم هرکاری از دستم بربیاید انجام بدهم. در را بستم.همینطور که برمیگشتم روابط وضوابط ممکن را توی ذهنم مرور میکردم.آخر برای یک بچه بی شناسنامه چطور میتوانستم کارت واکسن جور کنم؟!
صدای دخترکم از پشت سرم لینکهایم را قطع کرد: مامان میگم خداروشکر ما تو افغانستان "دیگه" ! به دنیا نیومدیم!!
سلام
اهل کویرم و شعر,روزگارم...بماند
سپیده دم متولد شدم
فرصت نشد تا برای آسمانم
ستاره ای بچینم!
یک سال پاییز در اولین ساعات ورودش به این دنیا دست مرا هم گرفت و با خودش آورد,چه میدانم شاید هم من او را با خود آوردم!
خلاصه که هر چه بود هنوز همدیگر را رها نکرده ایم
فکر کنم به اندازه کافی خودم را معرفی کردم.
شهر من یک شهر کویری ولی در عین حال سبز و تمیز است.این حرف آن هایی ست که از دور و نزدیک آمده اند و قدمشان را روی چشممان گذاشته اند!
شما پایتختی های عزیز و دیگر هم وطنانی که در نقشه روی سر ما!جا دارید اگ بخواهید تعطیلات زمستانی تان را در هرمزگان بگذرانید,البته از راه زمینی,از شهر ما عبور میکنید
سیرجان
الغرض این جا ماییم و یک انجمن شعر که اگر اهل شعر باشید میزبان خوبی برایتان خواهد بود و خلاصه این که همین جا همه ی شما عزیزانی را که گذارتان به شهر ما می افتد به نمایندگی از طرف باقی دوستانم به انجمنمان دعوت میکنم.از هر کس سراغ هتل کهکشان را بگیرید نشانتان میدهد,همان حوالی میتوانید مجتمع فرهنگی غدیر سیرجان را بیابید,عصرهای چهارشنبه ساعت5تا7
شعرهای دوستانم را بعدا برایتان خواهم گذاشت و گاه نامه های مان را که به زودی به دنیا خواهند آمد
دو شعر از خودم:
"عوضی"
برخواست ساعت مچی اش را نگاه کرد
نسکافه ای برای خودش رو به راه کرد
با استکان قهوه ای اش هی قدم زد و
از پشت پنجره به خیابان نگاه کرد
دنبال چشم های کسی توی قهوه بود
شکل پلنگ دید و تعبیر ماه کرد
آن شب به عاشقانه ترین شکل ممکنش
آخر درست مثل یک آدم گناه کرد
همراه دانه های شکر توی استکان
خود را میان قهوه ی تلخی تباه کرد
چشمان قهوه ای و خیابانی عاقبت
او را سفید بخت نکرد و سیاه کرد
جای همه عوض شده بود آنطرف و او
ما بین این همه عوضی اشتباه کرد
"و زن..."
قرار بود فسنجان شام او بشود
دوباره رب انار و شکر کم آورده ست
بیا بریز از آن خاطرات لبریزت
بیا بنوش که لپ های او دم آورده ست
و زن...شبیه برنجی که دم...نه دم نکشید
شبیه سبزی وارفته ای میان خورش
میان مغز خودش نان تست میچیند
و داد میزند از خود به خود برش به برش
کنار مطبخ یک پنت هاوس نارنجی
کسی به گرده ی یک مبل چرم لم داده
و شیشه ی عسلی روی فرش چپه شده
و ساندویچ جگر روی تخت افتاده
صدای ناله ی ماشین ظرف شویی و باد
و رقص لوردراپه در آغوش پنجره ها
و نور خسته خسته ی ال ای دی ساکت
و قطره های سرد عرق روی سرسره ها
###
دو تکه ابر پاره و یک برج بی سر و پا
که چشم پنجره ها را دوباره پس میزد
و پنجره ای بسته روی آخرین طبقه
که در حرارت سردی نفس نفس میزد...
شب و روزتان قشنگ